دستم برای تو مینویسد

دستم نه،

 

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا 

وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

نگاه می کنم،

پرده ی لرزانی از باران و نمک

چهره ی تو را هاشور می زند!

همخانه ها می پرسند:

این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،

که در بام تمام ترانه های تو

رد ِ پای پریدنش پیداست؟

من نگاهشان می کنم،

لبخند می زنم

و می بارم!

حالا از خودت می پرسم!

آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را

در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،

آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،

یا شورآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟

پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،

بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟

/ 1 نظر / 30 بازدید
مهسا

قشنگه شعرهاتون.. همیشه عاشق باشین[گل]